راه صلح ودوستی
روزگاری در دهی مردی هرروز از گذری رد می شد اتفاقا سر گذر سگی بود و سالی به دوازده ماه به او پارس می کردو گاه به او حمله می کرد عاقبت این مرد پیش خودفکر کرد این طور نمی شود باید راه حلی پیدا کنم تا ازشر سگ راحت بشوم . اولین راه که به فکرش رسید خوراندن سم و کشتن حیوان بود .
حکیمی را پرسید چه کنم ،حکیم گفت لقمه ای و تکه نانی با خود ببر به طرفت که آمد نانش بده و زبانش بند آور .
همین کار را کرد ،سگ دیگر با او دشمنی نداشت . آسوده خاطر شد سالها گذشت و در دهات دیگر بود روزگاری در تاریکی شب و میان برف و بوران به همان ده آمد و خواست از آن گذر عبور کند صدای پارس شنید تعجب کرد ،صدا آشنا بود ولی بوی دشمتی نداشت . صدا نزدیکتر شد و به یاد آن تکه نان سگ نزدیکتر آمده بود در تاریکی شب اورا همراهی کند.
بوی ما سالها در حافظه سگ می ماند حتی در تاریکی شب و برف و باران آنرا حس می کند.
حکیمی را پرسید چه کنم ،حکیم گفت لقمه ای و تکه نانی با خود ببر به طرفت که آمد نانش بده و زبانش بند آور .
همین کار را کرد ،سگ دیگر با او دشمنی نداشت . آسوده خاطر شد سالها گذشت و در دهات دیگر بود روزگاری در تاریکی شب و میان برف و بوران به همان ده آمد و خواست از آن گذر عبور کند صدای پارس شنید تعجب کرد ،صدا آشنا بود ولی بوی دشمتی نداشت . صدا نزدیکتر شد و به یاد آن تکه نان سگ نزدیکتر آمده بود در تاریکی شب اورا همراهی کند.
بوی ما سالها در حافظه سگ می ماند حتی در تاریکی شب و برف و باران آنرا حس می کند.
دشمنی ها را با هدیه و گل و شیرینی به دوستی تبدیل کنیم .
امیر المومنین علیه السلام میفرمایند :الناس عبید الاحسان .البته بلا تشبیه به مطلب بالا
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۱۰/۱۶ ساعت 8:23 توسط اکبرمحمدزاده
|
اکبر محمد زاده Akbar Mohammadzade