معمولا احساس تظلم و کارد به استخوان رسیدن یا ناشی از یکسری واقعیت های عینی است یا تصورات ذهنی .
  این خانم بازیگر احتمال می دهم در گروه دوم جای دارد . مثلا شما می خواهید به یک شهر سفر کنید که قبلا ندیده اید آیا به محض رسیدن به مقصد یا حتی در حین مسافرت راجع به شهر مورد نظر صحبت یا توصیفی می کنید .
    مثلا می گوئید بگذار برویم برسیم.
نرسیده نمی توان چیزی گفت. برای مورد حاضر هم قبل از اینکه همه پل ها را پشت سرمان خراب کنیم باید ابتدا تحقیق و تفحص و پرس و جو بکنیم بعد قضاوت کنیم.
    چطور برای خرید خانه ای که می توان دوباره فروخت یا اصلا دنبالش نرفت به شوهرتان می گوئید اول بریم ببینیم . برای پیوستن به گروه و دارو دسته ای که اتفاقا برروی فرهنگ و اصالت و ریشه کشورت شمشیر کشیده زود قضاوت کردن عاقلانه نیست.
      بزار بریم برسیم بعد
   تا خودت را در سیستم هضم شده ندیده ای همیشه یک روزنه نور امید برای خودت باقی بگذار.
البته برای حفظ هر آنچه وجودت تلقی می شود باید گامهای محکم تری برداری .

اول باید خانه بخری در مقصد . دوم خرجی و مستمری یا آب باریکه ای داشته باشی . مضطر و مجبور نباشی از وجودت مایه بگذاری . آنقدر درشت باشی که نتوانند قورتت بدهند
    سپس از آرزوی پیوستن به افراد نامعلوم حرف بزنی .  کاری کن نتوانند مثل اون یکی له ات کنند.
 در هتل اقامت نکن دو روزه پولت تمام بشه هاج و واج بمانی